اولین ماشین خودمو خریدم

بالاخره بعد از گذشت ۲۵ سال از تولدم تونستم به سختی و با کلی قرض و قوله و قسط و مِست یه پراید برای خودم بخرم، جا داره از خانواده‌ام و همچنین مقدار زیادی از پدر گرامی تشکر کنم. فقط میتونم بگم خوش به سعادت اونایی که دارا هستن و خیلی شیک و مجلسی میرن ماشین رو انتخاب میکنن و بدون هیچ کم و کاستی نقد حساب میکنن و نگران هیچ چیزی هم نیستن و با ماشین از نمایشگاه میان بیرون. علی‌رغم اینکه اصلا دوست نداشتم ماشین ایرانی بخرم ولی مجبور شدم، حاظر بودم آشغال ترین یا قدیمی ترین ماشین خارجی رو بخرم اما تن به این انحصاری که توی صنعت خودرو داخلی به وجود اومده ندم و حمایت نکنم، ولی خب چه میشه کرد اقتضای وضع اقتصادی هست دیگه نتوستم کاریش کنم… خلاصه که دل پری دارم و اجازه بدید از این موضوع بگذریم.

حقیقتا بعد از اینهمه مدت که با اتوبوس، تاکسی و ماشین اطرافیان سفر کردم خسته شده بودم، خستگی نه فقط از نوع جسمی. بلکه از بُعد فلسفی، به اینصورت که شما وقتی میری پادگان باید قوانین پادگان رو رعایت کنی مثلا: موبایل با خودت به داخل پادگان نبری، بری استخر باید قوانین استخر رو رعایت کنی و بدون شورت وارد نشی 🙂 مثلا. این قوانین توی وسایل نقلیه هم هست و هرکسی دوست داره به سبک و روش خودش سرنشینهای داخل ماشینش رو مدیریت کنه این قوانین بیشتر توی وسایل نقلیه عمومی دیده میشه. به طوری کلی این قوانین وضع شده برای رفاه عموم مسافرین اما معمولا برای من دست و پا گیر بوده، وارد جزئیات نمیشم.

ادامه مطلب  حس خوب داشتن وبلاگ شخصی

از لحاظ خستگی از بعد فلسفی بذارید چنتا خاطره بگم: اولیش مربوط میشه به ۵-۶ سال پیش که اصفهان بودم و داخل ماشین یکی از بچه ها بودیم و کنارمون هم یکی از دوستای مشترکمون بود، اون موقع من سیگار میکشیدم و معمولا هم پیش این دوستام تو ماشین سیگار میکشیدم، اما در اون لحظه اون دوستم که پشت فرمون بود در همون لحظه که فندک رو بردم سمت سیگار روی لبم، برگشت گفت ” علی لطفا تو ماشین سیگار نکش!” منم گفتم باشه ولی عمیقاً پیش اون دوست مشترکمون بهم برخورد و پیش خودم گفتم که من چرا الان باید ماشین  نداشته باشم؟ هرچند بعد از اینکه اون دوستمون رو سر کوچه‌شون پیاده کردیم، دوستم بهم گفت شرمنده نتونستم دلیلش رو بهت بگم، چون نمیخواستم این آقا بدونِ. گفتم دلیلش چی بود؟ گفت که میخوام بعد شما برم پیش دوست دخترم بخاطر همین نخواستم ماشین بو بگیره. هرچند عذرخواهی کرد و حق هم با اون بود…

دومین خاطره: با تاکسی رفتم دم در کارگاه که یه وسیله بردارم و برگردم، یه لحظه سگهای همسایه رو دیدم تو کوچه هستن تو راه یه کمی هم اونا رو ناز کردم و رفتم و برگشتم نزدیکای تاکسی که شدم گفت آقا لطفا برو دستات رو بشور و برگرد :/

سومین خاطره خیلی اتفاق افتاده: معمولا وقتی میری پیش تاکسی یا اتوبوس تا قیمت بپرسی و بهش میگی آقا قیمتت زیاده برمیگردن میگن با این قیمت نمیخوایی برو سوار ماشین کس دیگه شو که ارزونتره، حقیقتا غرور آدم رو جریحه دار میکنه که آخه چرا الان من باید یه ماشین نداشته باشم که این یارو بخواد اینجوری با من صحبت کنه و آخرشم حرف حرف اون باشه و دولا پهنا حساب کنه…

ادامه مطلب  به تعویق بنداز

خاطرات زیادن من دقیق حضور ذهن ندارم، درسته و من به بیشتر موارد بالا حق میدم و منطقی هستن اما واقعیت رو بخوام بگم؛ هیچکدوم اینها برای من خوشایند نبود و بیشتر حس تحقیر رو القا میکردن.

خدارو شکر فعلا که راحت شدم. امروز از قم اومدم به تهران و خیلی راحت سفر کردم، کل وسایلمو ریخت تو ماشین در صورتی که اگه قرار بود با ماشین دیگه ای بیام، هم باید یه سری از وسایلهامو کم میکردم هم اینکه توی بعضی جاها که یه چندصد متری باید پیاده میرفتم کل وسایلها رو روی دوشم بکشم. از در خونه تا مقصد توی ماشین بودم اما ماشین های دیگه چندجا باید پیاده و سوار شم و چندتا ماشین عوض کنم تو طول مسیر. از موارد دیگه میشه به هزینه کمتر سفر بهش اشاره کرد که حقیقتا میتونم بگم با یک دهم هزینه سفر با وسایل نقلیه عمومی برام هزینه برداشت، درکل خیلی خوب و راحته و اختیارت دست خودتته، هرجا خسته شدی میزنی کنار یه استراحتی میکنی و هروقت خواستی حرکت میکنی.

همینکه آدم هروقت هرجا دلش خواست بره یه وسیله کنار دستش هست خودش خیلیه  و کلی به آدم اطمینان خاطر میده.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.